God's gift
هدیه خدا
سلام به همه دوستای گلم و نی نی های خوشگل که دیگه همگی
بزرگ شدن . میدونم خیلی وقته اپ نکردم.اصولا من وقتی یه کاریو عقب میندازم
دیگه انجامش برام سخت میشه. از 5 ماهگی عارفه تا الان که یک و سال نیمش تموم شده کلی
اتفاقات تلخ و شیرین افتاده که دلم میخواد تا جایی که ذهن و زمانم یاری میده بنویسمشون.هم
برای خودمون که خاطراتمون ثبت بشه و هم برای شما. همچنان با مشکل خواب عارفه دارم شب تا صبح دست و پنجه نرم میکنم.ادم
به کی بگه بچه یک سال و نیمه از شب تا صبح حداقل 7-8 بار بیدار میشه و شیر میخواد! یه جورایی انگار دیگه عادت کردم. برای اینکه کلا خیالمون راحت بشه چندماه پیش رفتیم پیش خانم
دکتر کتایون خوشابی روانپزشک کودک. فوق العاده خوش برخورد و مهربون بودن. هر چیزی که در مورد عارفه میگفتم از بد غذا خوردن و کم خوابی
و لجبازیش همه رو گفت برای این تیپ بچه ها که بچه های سخت هستن عادیه. و تا زمانی که داره از شیر خودت استفاده میکنه هر وقت که
احساس نیاز کرد باید بدون معطلی بهش بدی. خلاصه اب پاکی رو ریخت رو دستمونو گفت باید فقط باهاش مدارا
کنید. همه این سختیها برام تحملش اسون تر میشه وقتی میبینم چقدر
باهوشه و به اطرافش توجه داره.گوشای فوق العاده تیزی داره که یه وقتایی که با
عرفان یواشکی حرف میزنیم اون کلماتی رو توی جمله های میشنوه و بلده ادا کنه به
زبون میاره و تازه میفهمیم به به.همه حرفای ما رو شنیده شیطونک. علاقه زیادی داره به ارتباط با ادما.چه بچه های هم سن خودش
چه مامان بابای بچه ها. یکی از شیرین ترین صحنه هایی که دیدم این بود که یه بار که
سه تایی رفتیم پارک نزدیک خونمون.من و عرفان زیر انداز پهن کردیم روی چمن ها و
نشستیم.عارفه توپشو ورداشت و دووید سمت بچه هایی که داشتن بازی میکردن.وقتی میرسید
بهشون خیلی سخاوتمندانه توپش که اون لحظه همه داراییش بود تغارف میکرد سمت بچه ها. چقدرررر برام لذت بخش این صحنه.با این کارش هم میخواست بگه
من دوست دارم با شما ارتباط برقرار کنم و هم داشته هامو باهاتون قسمت کنم. خوشحالم که انقدر خوشگل و راحت ارتباط برقرار میکنه. وقتی میدیدم داره با تمام سرعت میدووه و کیف میکنه بدون اینکه
حتی یه بار برگرده و بخواد مطمئن شه ما کنارش هستیم یا نه خیالم راحت میشد
که تا اینجای کار خوب پیش رفتیم.و تونستیم حس اعتماد و اطمینان رو بهش بدیم. چون میدونم ترس و اضطراب بچه از تنها موندن و وابستگی زیادی
که به مادر داره چقدر میتونه اسیب زننده باشه و مشکل اساسی ایجاد کنه تو همه روابط
ایندش. اینجا شب تولدشه.روز قبلش واکسن زده بود و اون شب حسسسابی
بداخلاق و بهونه گیر بود.خانواده خودم خانواده عرفان و یکی از دوستای خانوادگیمون
کنارمون بودن اون شب. کیک تولدش رو هم به لادن سفارش دادیم که فوق العاده خوشگل و
خوشمزه بود و همه راضی بودیم. خوشبختانه عاشق حمام رفتنه و هر کی بخواد بره دوش بگیره دنبالش راه میفته و انقدر اب باز اب بازی میگه که مجبور میشیم با خودمون ببریمش. اینجا هم سیزده به در امساله که با خانواده خودم رفتیم پارک سرخه حصار و عارفه حسابی تاب بازی کرد. کلمات و جملاتی که عارفه استفاده میکنه و معانی اونها. به:شیر به به:ناهار و شام اب بادی:اب بازی مامان دین و بابا دین:مامان جون و بابا جون اَمبین:بادکنک انانه:حنانه دختر عمو به دِدِه:به بده دین دین:برنامه رنگین کمون پیدی:هر موجود جنبنده اعم از سگ و گربه و.. مان:ماست اب میبی:اب میوه ددن:دنت بییم:بریم بیدا:مداد گینگِه:گوجه دینگِه:دکمه پیستی:پستونک دَیا:سلام هر وقت صدای زنگ ایفون رو بشنوه چه توی تی وی چه خونه میگه
بابا.عاشق تبلیغای تلویزیونه و هر جای خونه که باشه تا صداشو بشنوه میدووه میاد
سراغش. چه خونه خودمون چه مامان اینا هر کی بخواد بره دوش بگیره میدووه
دنبالش و جلوتر از اون توی حمامه.
فراریه از دارو خوردن با زور و بدبختی بهش ویتامیناشو میدیم. سر غذا خوردنش مکافاتی داریما.هر چی قصه و شعر و جنگولک بازی بلدیم رو میکنیم تا یه قاشق غذا بخوره. خوراکیایی که دوست داره ایناست:اب میوه (فقط اب میوه پاکتی رو به رسمیت میشناسه) دنت-خامه-گوجه-شیر کاکائو-کشمش-شلیل-پرتقال- از برنامه های تلویزیونم عاشق رنگین کمان و پنگول و بفرمایید شامه. انقدر چیزای مختلف میاد تو ذهنم برای نوشتن که حس میکنم خیلی پراکنده حرف زدم. ایشالا پست های بعدی رو زودتر و منسجم تر مینویسم. تا بعد شاد باشیم..
سلام سلام هزارتا سلام بالاخره طلسم اپ کردن وبلاگ عارفه شکسته شد و الان من اینجام اول از همه تشکر میکنم از دوستای خوبی که تو این مدت اومدن و سراغمونو گرفتم.مرسی از مهربونیتون عارفه خوشگل من ۱۲ تیر ماه 5 ماهش تموم شد. مبارکت باشه دختر قشنگم. توی این مدت عارفه کلی رشد کرده و رفتارای جدید یاد گرفته. حروف مختلف رو مخصوصا نَ نَ و دَ دَ رو دائم تکرار میکنه و تن صداش رو بالا و پایین میبره و تست میکنه. دیگه میتونه هر چیزیو که اراده کنه با دستای خوشگل و کوچولوش بگیره.مخصوصا وقتی پستونک از دهنش میفته با دستش میگیره و دوباره سمت دهنش میبره . ماه پیش یه سفر دو روزه سه نفره داشتیم به شمال.شهر محموداباد. اولین سفر خارج از تهرانمون بود بعد از تولد عارفه.رفتیم که ببینیم دخترمون باهامون همراهی میکنه یا نه.خدارو هزار بار شکر که همه چیز خوب بود و سفر بی خطر و قشنگی بود.هر چند که به خاطر شب زنده داریامون توی روز خواب الود بودیم و نتونستیم خیلی از فضای بیرون استفاده کنیم.به یه دوستی مسیج زدم که باورت میشه ما هنوز نه دریا رفتیم نه جنگل؟اونم در جواب گفت شمال یه دریا داره یه کتاب 140 بازی رو برای عارفه گرفتیمو توی روز یه زمانایی رو باهاش بازی میکنم.از شمردن اعداد 1تا 5 خیلی خوشش میاد مخصوصا اینکه من با شادی و خنده براش میشمرمو با انگشتام نشونش میدم.باغ پدر عرفان بودیم که هر کاری کردیم یدونه از اون لبخندای قشنگ و شیرینش بزنه نشد که نشد.خیلی اتفاقی شروع کردم به شمردن.1...2...3....یدفه دیدم داره از ته دل میخنده اونم چه خنده ای.واقعا بی نظیر بود.از فرصت استفاده کردمو سریع اون لحظه رو ثبت کردم. ماه قبل با عرفان رفتیم به یکی از مراکز شهر کتاب سری زدیم تا ببینیم برای عارفه میتونیم کتاب یا اسباب بازی مناسب پیدا کنیم.تعریف کتابای می می نی رو زیاد شنیده بودم.پک کاملشو براش گرفتیم.واااقعا که خیلی خوب کار شده.مسائل و اتفاقاتی که واسه نی نی ها میفته رو بصورت شعر عنوان کرده با نقاشیای رنگی و قشنگ.شب اول نشستم همشو خوندم.عارفه هم می می نیشو خیلی دوست داره.معمولا موقع خواب براش میخونم . خوشگل ترین و دلبرانه ترین خنده عارفه وقتیه که خودشو توی اینه میبینه. آآآخ خ خ که چقدر عااااشق اون لحظم.و فکر اینکه روزی بیاد که این حالت لبخندشو نبینم غصه دارم میکنه.حتی وقتایی که ناراحته و داره اشک میریزه وقتی میبرمش جلوی اینه تا چشمش به خودش میفته از ته دل میخنده.قرررربون اون لبخند شیرینت برمممم. عارفه کوچولوی من 12 اردیبهشت سه ماهه شددددددددددد مبارکت باشه مامان جونم بزرگ شدن و خانوم شدنت باورم نمیشه توی این یک ماه اینهمه تغییر کرده باشی. مامان جون و خاله باران هر چند روز یه بار میان بهت سر میزنن (آخه هیچ جوره نمیتونن دوریتو تحمل کنن!) و هر دفعه که میبیننت میگن نسبت به چند روز پیش بزرگتر و خانومتر شدی. میدونی مامانی از طرفی دلم میخواد این روزای شیرین کوچولوییت هیچ وقت تموم نشه و بتونم لحظه لحظه ی این روزاتو حس کنمو با تمام وجود لذت ببرم و از طرف دیگه دوست دارم زودتر این روزا بگذره و بزرگتر بشی تا خیالم از بابت مشکلات و خطرات احتمالی که نی نی های چند ماهه رو تهدید میکنه راحت بشه.مثلا دوست دارم زودتر بزرگ شی و دل دردات تموم بشه.دوس دارم زودتر بزرگ شی و دیگه شیر نپره تو گلوت و اونجوری بترسی. بذار برات بگم توی این یک ماه چه چیزایی یاد گرفتی و چه تغییراتی کردی: اول اینکه خنده هات اگاهانه تر و بیشتر شده و گاهی که خیلییی ذوق میکنی تبدیل به جیییغ میشه و من و باباعرفانتو حساااابی به وجد میاریی. تازگیا توجهت به دست و پاهای کوچولوت زیاد جلب میشه. اولین بار دیدم ساکت و اروم روی تختت خوابیدی اومدم بهت سر بزنم ببینم در چه حالی که دیدم پاهاتو جمع کردی توی شکمت و دستاتو مشت کردی جلوی صورتت و با کنجکاوی داری نگاهشون میکنی. انقدر ذوق کردممممم که نگو.چون میدونستم نشونه رشد کردن و بزرگ شدنته. از بین همه اسباب بازیهات عاااااشق بوبی هستی و هر وقت میگیریش تو بغلت سعی میکنی بخوریش. بالاخره طلسم درست کردن توتو برای عارفه خوشگلم شکسته شد و تونستم برای تولد سه ماهگیش اولین لباس کار دست خودمو براش درست کنم. یک هفتست که دارم باهات کتاب شیوه های تقویت هوش نوزاد ۳-۶ ماهگی رو کار میکنم.به شکلا و رنگای شادش خیلی علاقه و توجه نشون میدی اینم دماوند باغ پدرجون (بابای عرفان) که اولین سفر خارج از شهرت بود و حسابی بهت خوش گذشت عارفه خانومی من دوازدهم فروردین دو ماهه شد.دو ماهگیت مبارک مامانییییییی.هورااااااااااا اینم یه عکس کج و کوله از عارفه و کیک توت فرنگی عزیز دل مامان چند هفته ای میشه که من و بابا عرفانشو با خنده های شیرینش مهمون میکنه. عسلک من، وقتی باهات حرف میزنم و از ته دل میخندی دهنم حسابی آب میفته!!اونوقته که دیگه نمیتونم جلوی خودمو بگیرم و محکممممم اون لپای تپلیتو بوس میکنممممم.به به!چقدم خوشمزسسسسسس این عکسو باباجون بدون اینکه به من خبر بده ازت گرفته.واسه همین لباست یکم بهم ریختس ) هفدهم فروردین یکی از تلخ ترین روزای اخیر! بردیمت برای واکسن دوماهگیت. نمیدونم چرا اون روز از همیشه خنده رو تر و خوشحال تر بودی.وقتی میخندیدی دلم برات میسوخت و تو دلم میگفتم بمیرم الهیییی که نمیدونی قراره چند ساعت دیگه گریه کنی. میدونستم که برای سلامتی دختر گلم لازمه اما حاضر بودم هزار برابر اون سوزنا تو بدن من بره اما اشکای تو رو نبینم مامان جونممممم. با وجود اینکه خیلی اذیت شدی و درد کشیدی به محض اینکه کار واکسن زدنت تموم شد و گرفتمت تو بغلم آروم شدی. تازگیا وقتی باهات حرف میزنیم توی چشمامون خیره میشی و با صداهایی که از ته گلوت در میاری جوابمونو میدی.آخ که این لحظه ها چقدر خوردنی تر و دوست داشتنی تر میشیییی.از اونجایی که عاشق آویز موزیکال بالای تختتی هر وقت میخوایم ازت عکس بگیریم میذاریمت تو تختت تا هم حسابی کیف کنی هم بذاری ما کار عکاسیمونو بهتر انجام بدیم. دیروز ناهار مامان جون و بابا جون پیشمون بودن.بابا جون کلیییی کیف کرده بود از خنده های آگاهانه تو. پیشاپیش از تکراری بودن بک گراندها پوزش میطلبییییم .یه عکس خوشدل دیگه توسط باباجون ساعت یک ربع به نه شبه.یاد پارسال میفتم.بعد از سال تحویل سر سفره ناهار مادرجون برام دعا میکنه که سال دیگه همین موقع بچه به بغل! باشم و منم با کلی ناز و ادا میگم اِ اِ اِ!.مادرجون!حالا زودههههه و حالا خونمون حال و هوای دیگه ای داره.آرزوی مادرجون برآورده شده و هممون حس و حال تازه و قشنگی رو داریم تجربه میکنیم.عرفان با عجله دوربین جدیدی رو که فقط به خاطر ورود فرشته کوچولومون خریدیموبرای تحویل سال تنظیم میکنه.مامان و بابا حسابی ذوق زدن از اولین حضور تنها نوشون و باران خوشحاله از اینکه دیگه 6 نفره شدیم! و عارفه ی من با دو تا چشم براق و دوست داشتنی روبروی منه. بهشون خیره میشم.یه لبخند جانانه از سر رضایت میزنمو از ته دل خدارو شکر میکنم.خدایا شکرت که منو از این هدیه بی نظیرت محروم نکردی.شکرت که بهار واقعیو به خونمون اوردی.و شکرت که توی این لحظه مهم، توی اولین لحظه سال جدید دلای هممون شاده و راضی . خدا جون!از عیدی بی نظیر و دوست داشتنیت ممنونمممم .....
اینم یه عکس از اولین گردش دخترگلی من توی یه پارک پر از اقاقیای بنفشششش به دنیای بیرون خوش اومدی مامان جونیییییییی مامان هفته ای چهار روز پیش ماست.همه جوره کمکمه.همه جوره کنارمه.اما هنوز نتونستم خودمو پیدا کنم. شب زنده داریای عارفه و دل دردای مداومش بیشتر دلمو برای روزای دو نفره ی با عرفان بودن تنگ میکنه! بیخوابیای پی در پی و ضعف و سرگیجه بیشتر خستم میکنه. چند روز بیشتر به شروع سال جدید نمونده و من هیچ جوره حسش نمیکنم.بهار داره میاد با تمام تازگیا و قشنگیاش اما من هنوز خودمو پیدا نکردم... همه چیز توی یه چشم بهم زدن تغییر کرد.زمان میخوام برای اینکه با تک تکشون کنار بیامو خودمو پیدا کنم.... عارفه خانومی من امروز یک ماهش تموم شدددددد! چقدر زود گذشت!انگار همین چند روز پیش بود که داشتم برای اومدنش لحظه شماری میکردم. مادر بودن و مادری کردن در عین دوست داشتنی و شیرین بودن سخت و سنگینه.مخصوصا اگه هدیه ای که خدا داده مثل دختر گلی ما یکم ناز و اطفارش زیاد باشه راستی راستی که بهشت را بها دهند نه بهانه... خدا همه نی نی گولوها رو حفظ کنه نی نی ناناز منم در پناه خودش حمایت کنه. قربون اون صورت معصوم و چشمای هشیارت برم عروسک مامااااااااان بعد از اینکه کارای ترخیص رو انجام دادیم مامان کمک کرد تا یواش یواش حاضر شم.خندم گرفته بود از شدت ناتوانیم توی پوشیدن لباسام.جای بخیه ها حتی نمیذاشت پامو بلند کنمو بذارم توی کفشم. با مامان و عرفان و دختر قشنگم سوار ماشین شدیم و راهی خونه شدیم. وقتی رسیدیم و ماشین و توی پارکینگ گذاشتیم اومدیم سمت اسانسور که سوار شیم دیدیم خرابه!!خدای منننن بدتر از این نمیشد.حالا من با این شکم پاره چجوری 6 تا طبقه رو برم بالا؟؟؟؟ عرفان سریع رفت بالا سمت اتاقک اسانسور و با مسول تعمیر اساسانسور ساختمون تماس گرفت به ما هم گفت بریم بشینیم تو ماشین که نی نی گلمون سرما نخوره. یه چیزی خیلی جالب بود اونم اینکه توی این فاصله کم که عرفان رفت بالا و دوباره برگشت من و مامان از خستگی هر دو خوابمون برده بود.یه خواب عمیق که با چند بار صدا کردن عرفان که :بیایید!!تازه به خودمون اومدیم. اسانسور درست شده بود و از این بابت کلی خدارو شکر کردم و از عرفان تشکر. از اولین حضور دخترم به خونه فیلم گرفتیم و بهش خوش امد گفتیم.باورم نمیشد که یه عضو کوچولوی جدید بهمون اضافه شده. اون شب همه رو برای شام دعوت کردیم که زحمتش البته برای مامان بود.مامان جونم دستت درد نکنه. خواهر و برادرای عرفان و مادربزرگش و خانواده خودمو مادربزرگم دور هم جمع شده بودن.خیلی خوب شد که همون شب اول مراسم گرفتیم و خیالمون راحت شد. اینم متن نامذاری دخترمه که خودم نوشتمشو خیلی دوسش دارم.اون شب عرفان بعد از شام متنو خوند و اسم دخترمونو اعلام کرد... خداوند بخشنده و مهربانمان را شاکریم که در چنین روزی دوازده بهمن هزار و سیصد و هشتاد و هشت لطف و محبت بی دریغش را شامل حال ما کرد و هدیه اسمانی و دوست داشتنی اش را به ما بخشید تا زینت بخش زندگیمان شود.به این امید که امانتدارانی باشیم لایق بخشایش و محبت درگاهش.این فرشته اسمانی را به احترام و یاد بانوی دو عالم خانم فاطمه زهرا (س) عارفــــــــــه نامیدیم به معنای دختر صبور شکیبا و نیکو.باشد که نگاه پرمهر ان حضرت همواره پشت و پناه عارفه عزیزمان باشد. عمل به دنیا اوردن دخترم بالاخره تموم شد و منو اوردن بخش ریکاوری تا بیحسی پاها و کمرم از بین بره.چه حس خوبی داشتم از اینکه بیهوشی کامل نشدمو روش اسپاینال رو برای جراحی انتخاب کردم.دوست داشتم زودتر بیحسیم تموم بشه و منو ببرن پیش دخترم.دوس داشتم زودتر برم پیش عرفان و مامان و بابا.بدجوری برای دیدن عکس العملشون منتظر بودم. بالاخره وقت رفتن رسید.با همون تخت چرخدار اوردنم به اتاقم.بابا از توی گوشیش یه نوایی رو که دوسش دارم برام پخش کرد.مامان بهم تبریک میگفت و عرفان ذوق زده بود. با از بین رفتن بیحسی درد منم اروم اروم شروع شد.تا جایی که ناله میزدم که مسکن میخوااااام.خوشبختانه خیلی طول نکشید و پرستار برام مسکن اورد.همینجا باید به همه مامانایی که قراره بیمارستان پاسارگاد زایمان کنن بگم که خیالشون راحت باشه.واقعا که رسیدگیشون عالی بود.البته ناگفته نماند که عرفان توی همون چندساعتی که تا بعدازظهر پیشم بود نزدیک 70 تومن به پرستارا شیرینی داد!میگفت جای دوری نمیره.اینجور با جون و دل بیشتری کاراتو انجام میدن.که واقعا هم همینطور بود. بعد از چند دقیقه دخترمو اوردن تا بهش شیر بدم.وایییییییی که چه حس قشنگی بود.همیشه این صحنه رو تو ذهنم مجسم میکردم. برای شب فقط یه همراه میتونستم داشته باشمو من هم مامانو میخواستم هم عرفانو.اما با توجه به اینکه صبح فردا عرفان باید میرفت سر کار و باید استراحت میکرد بالاخره تصمیم بر این شد که مامان پیشم باشه. .پرستار شیفت اومد و گفت دست تنهاست و اگه میتونیم دخترمو پیش خودمون نگه داریم.من و مامانم از خدا خواسته قبول کردیم.دخترم تا صبح پیش خودمون بود. شب نسبتا طولانیی بود برام.وقتی میخواستم برم دستشویی باید مامانو بیدار میکردم تا کمکم کنه سرم رو از محل اتصالش خارج کنمو با خودم ببرم.جای بخیه هامم خیلی درد میکرد وقتی حرکت میکردم.هر جوری بود اون شب گذشت.صبح عرفان اومد تا کارای ترخیصمو انجام بده و بریم خونه.توی همین فاصله دخترمو بردن بخش نوزادان تا اولین واکسنشو بزنن.وقتی اوردنش انقدر اروم و صبور بود که بغضم گرفت.الهیییی قربون اون معصومیتت برم مامااااان. اینم یه عکس عجله ای از دختر مامانی من از اون اتاق بردنم اتاق اصلی عمل.یدفه هرررری دلم ریخت دکترم راس ساعت 10 که بهم قولشو داده بود اومد بالای سرم.راستی راستی همه جوره ماه بود.خدا خیرش بده الهیییی.مثل همیشه با خنده ای که رو لباش بود باهام خوش و بش کرد و به کادر اتاق عمل چند لحظه بعد دکتر بیهوشیم اومد پیشم.دکتر سید مهدی که واقعا ازش ممنونم و امیدوارم همیشه تو کارش موفق باشه. کلی باهام حرف زد و از ویژگیای سزارین اسپاینال گفت.اینکه سر درد و کمر درد گرفتن فقط شایعست و چه کارایی باید بعد از عمل انجام بدم.برام توضیح داد که میخواد چیکار کنه.حتی سوزنی که قرار بود وارد بدنم کنه نشونم دادو خیالمو راحت کرد که از ظریف ترین نوعش داره استفاده میکنه.منو اماده کرد و ازم خواست بدنمو شل کنم.دل تو دلم نبود که خدایا دردش زیاد نباشههه.جیغم درنیاد ابروریزی بشه....بسم الله گفت و سوزنو وارد کرد.دردش مثل یه تزریق معمولی بود خداروشکر. از همون لحظه پاهام شروع کردن به بی حس شدن.این سر شدگی رو کاملا از نقطه به نقطه بدنم حس میکردم.از انگشتام شروع شد تا رسید به نزدیکای قفسه سینم.حس چندان جالبی نبود اما خودم انتخابش کرده بودم. پارچه سبزو کشیدن جلوی صورتمو عمل شروع شد... دکتر سید مهدی وایساده بود بالای سرمو باهام حرف میزد.سعی میکرد ذهنمو مشغول کنه که استرس نگیرم.یه جاهاییم که لازم میدونست برام توضیح میداد که اون پایین چه خبره.مثلا یه جا بهم گفت الان صدای کشیدن اب میاد.نگران نشو اب اطراف دخترته که دارن خارجش میکنن.این کارش واقعا بهم ارامش میدادو حس میکردم خیلی خوب هوامو داره. ............. خدای منننننننننننننننن...بالاخره اون لحظه فرا رسید صدای گریه دخترمو ساعت 10:40 دقیقه شنیدمممممممم.گفتم بیاریدش میخوام ببینمششششش.الان که فیلمو نگاه میکنم میبینم توی اون لحظه داشتن به دخترم اکسیژن میدادن که زودتر نفس بکشه. اوردنش بالای سرم.وای خدا جونمممممممم....چقدر کوچولو و نازههههههه بغضم ترکید.گریه میکردمو تند تند بوسش میکردمو هی میگفتم قربونت برم مامااااااان.تو همین لحظات دکتر سید مهدی از توی گوشیش اذان موذن زاده رو برامون پخش کرد.اخخخخخ که چه لحظه قشنگ و معرکه ای بود.دیگه هر وقت این اذانو میشنوم یاد لحظه تولد دخترم میفتم. دیگه نفهمیدم لحظات بعدی رو چجوری گذروندم.فقط ذوق اینو داشتم که زودتر دخترمو بیارن بهش شیر بدمو حسابی نگاش کنم. .... امروز دوازده بهمنهههههه باورم نمیشهههه یعنی امروز همون روزیه که منتظرش بودم؟ یعنی تا چند ساعت دیگه موجودیو که وجودش از منه، هدیه ای که خدا بهمون داده ،دختر دوست داشتنیمو میبینم؟صداشو میشنوم؟ ساعت 6:30 صبح ساعت کوک کرده بودیم.اما لازم نبود چون تا خود صبح بیدار بودمو لحظات فردا رو مرور مامان و بابا و باران قراره همراهمون بیان.مامان عرفانم ازمون خواست که بریم دنبالشو اونم ببریم. مامان اینا راس 7:30 اینجا بودن.همشون هیجان زده و ذوق زده بودن.مامان از زیر قران ردم کرد و دوباره فیلم گرفتیم. نمیدونم چجوری بگم.هم خوشحال بودم هم نگران.بالاخره هر چی باشه یه عمل جراحی نسبتا سنگینو در پیش داشتم.اما تمام سعیمو کردم که فکرای نگران کننده و منفی رو بریزم دور. ساعت هشت و خورده ای بیمارستان بودیم.اقایی که تو بخش پذیرش بود گفت فقط همسرتون میتونه همراهتون بیاد بعدا هم فقط یکی از خانوما رو میتونیم بلوک زایمان راه بدیم. خلاصه با عرفان سوار اسانسور شدیمو رفتیم طبقه دوم بلوک زایمان. اونجا لباسامو عوض کردم و پرستارا خوابوندنم روی تخت و کارای قبل از عملمو انجام دادن.پرستارای این بخش بگی نگی یه کوچولو بداخلاق بودن.اما من نیشم باز بود و چندبار با حرفام باعث شدم خنده بیاد رو لباشون. تخت بقلی یه دختره بود که دیگه در حال رفتن به اتاق عمل بود.داشت مثل ابر بهار گریه میکرد.از پرستاره پرسیدم جریانو، گفت میترسه!!منم کلی خودمو تحویل گرفتم که دم خودم واقعا گرمممممم.این دختره با وجودیکه قراره بیهوشی کامل بشه و هیچیو نمیبینه انقد میترسه اما من قراره به هوش باشمو انقدرم سرحال و خوشحالم بالاخره نوبت من رسید.اخرین اقدامات پزشکیو انجام دادنو منو سوار بر تخت چرخ دار بردن سمت اتاق عمل.بین راه مامان و عرفانو دیدم که تند تند برام ارزوی سلامتی میکردن و میشد هیجان رو توی نگاهشون حس کرد. توی اون لحظات فقط از حضرت فاطمه کمک میخواستم.چون از روز اول خودمو دخترمو سپردم به دستش.سعی کردم تمرکز و انرژیمو بذارم روی ذکرایی داشتم زمزمه میکردم. یه اقاهه مهربون اومد بالا سرمو ازم پرسید زایمان چندممه، اسم نی نیم چیه و اخرشم گفت نمیخوای از اتاق عملت فیلم بگیری؟؟؟ اخ که دستش درد نکنه.خدا خیرش بده.من که تا ابد براش دعا میکنم.با ذوق زدگی و علامت سوال گفتم :میشهههه؟؟؟گفت اره چرا نشه.همراهت بیرونه؟با جواب مثبت من رفت و دوربین رو از عرفان گرفت.شروع کرد به فیلم گرفتن که الان چه حسی داریو خلاصه از این سوالای مصاحبه ای تلویزیونی. ادامه دارد.... هر چی که به اون لحظه تکرار نشدنی نزدیک تر میشم هیجان منم بیشتر میشه. از صبح افتادم به جون خونه.دلم میخواد از تمیزی برق بزنه.دلم میخواد همه چیز برای ورود فرشته شام خوراک مرغ و نخودفرنگی درست کردم.دکتر گفته بود شاممو دیر بخورم که بعدش دیگه ناشتا باشم و تا صبح چیزی نخورم برای عمل. ساعت 10 شام حاضر بود.شامو با عرفان خوردیمو دائم در مورد فردا و اتفاقاتش حرف میزدیم.خدای من چقدر هیجان دارممممممم.انگار قلبم میخواد از جاش بیاد بیرون... بعد از شام شروع کردیم با عرفان به عکس و فیلم گرفتن.دور شکممو با یه ربان قرمز بستمو یه کارت سفید بهش چسبوندمو روش نوشتم:شب قبل از تولد.توی این مدل چندتا عکس از شکممو نی نی جونمون گرفتیم.با دخترمون حرف زدیمو گفتیم که فردا قراره بیاد پیشمون.منم در گوشش کلی حرف زدمو ازش خواستم نترسه و اماده باشه که فردا قراره به دنیای ما قدم بذاره. ساعت نزدیک 2 بود.رفتم که بخوابم.اما چشمم اب نمیخوره که خوابم ببره... خداوند لبخند زد: فرشته ي تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي شد. کودک ادامه داد: من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آن ها را نمي دانم ؟ خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني. کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟ خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را کنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني. کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي کنند. چه کسي مرا محافظت خواهد کرد؟ - فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود. کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد. وبه تو راه بازگشت نزد مرا خواه آموخت؛ اگرچه من همواره در کنار تو خواهم بود. در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا ! اگر بايد همين حالا بروم، لطفا نام فرشته ام را به من بگوييد. خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد. به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني . ...... عزیز دلم!دختر قشنگم!میدونم که الان بهترین و امن ترین جای دنیا رو داری و راضی هستی از اینکه توی اون فضای نیمه تاریک و تنگ داری زندگی میکنی.میدونم که میل و اشتیاقی برای به دنیا اومدن نداری و میدونم که فکر میکنی همه قشنگیای دنیا توی محیطیه که داری توش زندگی میکنی... اما مطمئن باش توی این دنیای جدیدم جات امن و راحته.من و بابا عرفان انقدر بهت عشق و محبت میدیم انقدر هواتو داریم که دلتنگ روزای قبل از تولدت نشی. تو این دنیا خیلیا منتظر اومدنتن.نترس دختر قشنگم...مامان همیشه کنارته.... اگر از بی اشتهایی و تهوع روزای اول و سنگ کلیه ناگهانی!! هفته سیزدهم فاکتور بگیرم به جرات میتونم بگم این هشت ماه دوران بارداری یکی از بهترین ایام زندگی من بود .. یکی از اتفاقات خیلی خوب این دوران اشنا شدن با نی نی سایت و بعدم به واسطه اون اشنایی با کلاسای امادگی بارداری خانم فیروزه روستا بود. همیشه آرزوم این بود که هر وقت تصمیم به بارداری داشتم سعی خودمو بکنم که این روزای تکرار نشدنی و مهم رو سرشار از اگاهی و ارامش کنم.واقعا خدارو شکر میکنم که تونستم توی کلاسا حاضر بشم و کلی اطلاعات در مورد بارداری و زایمان و نی نی داری بگیرم.اطلاعاتی که تا قبل از اون دست و پا شکسته و ناقص بودن و گاهیم کاملا اشتباه.همینجا به همه مامانایی که قصد باردار شدن دارن یا الان اوائل بارداریشونه پیشنهاد میکنم از این فرصت واقعا عالی استفاده کنن و با بالا بردن علم و اگاهیشون از این دوران شیرین کمک کنن به خودشون که مامان خوبتری باشن و کمک کنن به نی نی توی راهشون که سالم و شاد باشه. حالا که دارم به روزای اخر نزدیک میشم حس و حال عجیبی دارم.خوشحالم و ذوق زده از اینکه بالاخره بعد از اینهمه انتظار رویای شبهای بیخوابی من که شنیدن اولین صدای گریه دخترم و دیدن روی ماهشه به حقیقت تبدیل میشه و ناراحتم از اینکه این روزای شیرین و خاطره انگیز داره تموم میشه.یه جورایی دلتنگم میکنه... باورم نمیشه که فقط یک هفته مونده تا اون اتفاق بزررررگ....تا تموم شدن انتظار من و عرفان....تا شروع شدن یه زندگی جدید پر هیجان و پر اتفاق.....تا تولد دختر من. امیدوارم این یه هفته هم با خوبی و خوشی بگذره و خدا کمکم کنه زایمان راحت و بی دردسری داشته باشم. شنیده بودم که اکثریت مامانا میگفتن ماه های آخر خیلی خیلی کند و خسته کننده میگذره و آرزو میکنن زودتر تموم بشه.اما نمیدونم چرا برای من برعکسه!!لحظه هایی که مثل یه موج آروم زیر پوستم حرکت میکنی قشنگ ترین و دوست داشتنی ترین لحظه های دنیاس.انقدر قشنگه که دلم میخواد زمان بایسته و فقط حرکت تو رو نگاه کنم.بهم انرژی میده.حس اینکه یه موجود زنده و فعال با وجود کوچیکی و ناتوانیش همه چیزو درک میکنه و روز به روز میتونی شاهد رشدش باشی خیلی لذت بخشه. وقتی میبینم انقدر خوب به موزیکی که برات میذارمو بازی چراغ قوه واکنش نشون میدی کلی تو دلم ذوق میکنم از اینکه تا اینجای کار هر دو باهم خوب اومدیم جلو و راضی و خوشحالم از اینکه قبل از اومدنت به این دنیای جدید اروم اروم داری باهاش اشنا میشی . فقط یک ماه دیگه مونده تا اون روز خاص و به یادموندنی.همونجا بمون که فعلا امن ترین و بهترین خونه 


![]()


![]()
.
هورااااااااااااااااا
جنگل.اگه اینجاهارو نرفتین پس کجا رفتین؟![]()
![]()










![]()

![]()
مخصوصا اگر مثل من و عرفان بعد از هشت سال راحتی و اسایش نقش پدری و مادری رو پذیرفته باشه.![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

.انگار تازه دوزاریم افتاده بودم که قراره اسپاینال جراحی شم.دوباره سعی کردم خودمو پیدا کنم.
گفت ببینین چه مامان باربیی براتون اوردم.
تو تمام این لحظات اون اقاهه مهربونه داشت فیلم میگرفت.دستش طلاااااا
میکردم.
.
امشب اخرین شب دو نفره ی من و عرفانه.باورم نمیشه که از فردا سه نفر میشیم!!
کوچولوی من اماده باشه.
خداوند پاسخ داد: از ميان بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفتم. او در انتظار توست و از تو نگهداري خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خواهد برود يا نه...
- اينجا در بهشت من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم. اين ها براي شادي من کافي هستند.
به امید مامان شدن همه اونایی که دلشون نی نی میخواااد.
![]()
دنیارو داری دختر دوست داشتنی من...


